ترقه

لطفا با لبخند وارد شوید

خداحافظ همین حالا

محمود خیلی وقته که سرش شلوغه و دائم مشغول جنگ و جدل با دوست و آشناست و فرصت کافی نداره که بخواد یادی از من بکنه!

پرویز با جمع آوری یک گونی شماره تلفن بالاخره با مهتاب سر سفره عقد نشست

رحمان پیغام داده که دیگه با من آشتی نمیکنه. اون معتقده که من همیشه با سئوالات بو دارم دستش انداختم و مسخره اش کردم تا دیگران بخندند

خانم سین میم هم اخیرا قربون صدقه کس دیگه میره اون معتقده که من راز دار نبودم و تمام درد و دلاش رو از طریق وبلاگ در پیت در معرض دید عموم گذاشتم به خاطر همین نمیخواد سر به تن من باشه

خودم هم دیگه ...(بی خیال)

 دوره پر از خاطره ای رو با اصحاب ترقه سپری کردم. دوره ای که با عشق به دوستانم میل به نوشتنم سر شار از شوق شده بود. در این بین دوستان خوبی هم پیدا کردم که به دوستیشون افتخار میکنم.هر چند که شاید خودم دوست خوبی نبوده باشم.

به هر حال هر آمدنی یک رفتن داره. یا مرگ، یا پایان دوره انقضا، یا قرار گرفتن در شرایط خاص و یا هزار و یک دلیل. اونکه همیشه هست خداست

در زمانی که دیگه صدائی از ترقه در نمیاد فرصت را غنیمت میشمارم وبا تمرکز بر روی کتاب "شیطنت نامه"تلاش میکنم که گامی عملی برای انتشار این کتاب که سرشار از خاطره است بردارم که اگر به مرحله چاپ رسید حتما تمام دوستانم رو خبر میکنم

پی نوشت: این دلیل نمیشه که من به دوستهای خوبم سر نزنم و از نوشته های خوبشون بهرمند نشم

دلنوشته ترقه ای: خدایا بابت اختراع بهشت و جهنم ازت تشکر میکنم که اگر نبود، معلوم نبود این بشر با هم نوع خودش چه ها که نمیکرد!!!

کلام ترقه ای: زیر پایشان که له شدی روی سرشان جا داری به عزت و شرف لا اله الا الله(عباس صادقی)

وانت نوشته ترقه ای: اگر بار گران بودیم رفتیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 9:28  توسط عین-جیم 

همسایه!!!

دخترک زنگ زد که ترجمه را تا بعد از ظهر میرساند. باعصبانیت گفتم اگر میخواهد اینطور کار کند دنبال نشریه دیگه ای باشد. او قول داد که باید جائی برود اما ترجمه ستون ثابت را حتما تا بعد از ظهر آماده میکند و میفرستد.

بعد از ظهر با نرسیدن مطلب به دبیر داخلی گفتم که دنبال یک مترجم جدید باشد و به دخترک زنگ بزند و از او بخواهد که فردا برای تسویه حساب به دفتر نشریه بیاید

بعد از چند دقیقه دبیر داخلی با چشم گریان و مبهوت آمد و گفت: احتیاج نبود که بگویم با او قطع رابطه کرده ایم.چون دخترک امروز صبح در گذر ازعرض خیابان و در تصادف با یک ماشین گذری در سن 26 سالگی جان به جان آفرین تسلیم  کرده است و ما باید لاجرم به دنبال یک مترجم دیگر باشیم!!

###

از سفر تفریحی شمال بر میگشتیم. برای رسیدن و استراحت کافی قبل از شروع یک روز کاری عجله داشتم. جاده فیروز کوه نه شلوغ بود و نه خلوت. ابتدای جاده در پمپ بنزین یک پیرمرد فس فسو اعصابم رو بهم ریخت. عوضش در جاده پاهام رو روی پدال گاز گذاشتم.اما یک پیکان درب و داغون جلوم سبز شد. ترمز زدم.بعد باز پا روی پدال گذاشتم سبقت گرفتم.گذر یک گله گاو از عرض جاده باعث شد باز هم رو ترمز بزنم. بعد از مدتی باز پا روی پدال گاز و این بار سبقت از یک سانتافه. وجود یک تصادف جاده ای و باز ترمز ...گاز، ترمز، گاز، ترمز، گاز، ترمز...

به مسیرم ادامه میدادم که صدائی مهیب رشته افکارم را بهم زد.یک تکان جزئی به ماشین نگاه به آیینه و مشاهده ریزش یک تخته سنگ چند تنی و نهایت تصمیم به فرار از مهلکه. در آیینه دیدم تخته سنگ جاده را بسته بود.تخته سنگی که گوشه اش به سپر عقب ماشینم گرفته بود!!!

پلیس راه نگهداشتم . پلیس از بسته بودن جاده مطلع شده بود و با دیدن سپر صدمه دیده از شانسم تعریف میکرد.من هم با ترس و لرز فکر آنرا میکردم که چطور به اختلاف یک صدم ثانیه دیر یا زود از کام مرگ گریختم. چند بار همین گاز و ترمزها باعث شد که دقیقا در زمانی از آن منطقه رد شوم که با مرگ فاصله بگیرم. چقدر غروغر کردم به پیرمرد پمپ بنزینی، پیکان درب و داغون ،گاوهای جاده ... یک ترمز یا گاز اضافه میتوانست همزمان باشد با فرو آمدن تخته سنگ بر سر ماشین..

روزانه چند بار از مرگ میگریزیم و خود خبر نداریم یا خود را به بی خبری میزنیم.مرگی که در همسایگی ماست

بطور حتم تمام مکث و سرعت برای رسیدن به مقصد دخترک، به زمانی ختم پیدا کرده که آن ماشین عبوری مرگش را رقم بزند

تا کی نوبت این ماشین عبوری با نام دیگری در انتظار...

روزنوشت: روزگار خیلی خیلی غریبی ست !!!

ایضا: به همت یکی از دوستان خوبم کار ابتدائی کتاب"شیطنت نامه"(گزیده مطالب ترقه و...)در مرحله آماده سازیست. اگر مجوز بگیره و کمی سرم خلوت بشه شاید طلسم انتشار این کتاب بشکنه!

دلنوشته ترقه ای:خدایا ازاختراع صبر ازت متشکرم. که اگر نبود ...

کامنت خصوصی :  همه میدونیم ترقه فقط یه بهانه است برای دور هم بودن ..یه بهانه شیرین و دوست داشتنی ...

کلام ترقه ای: نصیحت؟ عاقلین به آن احتیاجی ندارند . احمق ها آن را قبول نمی کنند.(فرانکلین)

ایضا: درد پیری انحطاط روحی و جسمانی آن نیست ، بلکه بار خاطرات آن است .( سامرست موام )

ایضا: وقت گرانبها است ، اما حقیقت گرانبها تر است(دیسرائیلی)

وانت نوشته ترقه ای: ای کاش زندگی دنده عقب داشت(تکراری)

پارسال ترقه این روزا(عشق و خشونت)

پیرا سال ترقه این روزا(بدون شرح!) 

برگی از دفتر شعر پروین اعتصامی

لینک ترفه ای: نقسه انلاین ترافیک تهران

ایضا:نیمکره راست مغز شما فعال‌تر است یا چپ؟

ایضا:23 عکس حرقه ای

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 7:4  توسط عین-جیم  | 

مار گزیده!!!

آی سوختم.آی خجالت کشیدم.آی کنف شدم.آی حالم گرفته شد.آی سنگ روی یخ شدم.آی...

جلوی پاساژ میلاد نور با هزار بدبختی جای پارک پیدا کردم و پیاده شدم. هنوز از پله ها بالا نرفته بودم که دیدم یک دختر خانم  با آرایش و پوششی کاملا ماهواره ایی!! همینطور که به چشمهای من نگاه میکرد با لبخندی شیرین و نمکی و دلربا گفت:سلام حضرت اقا!

با نگاهی به دور و برم و وقتی خیالم راحت شد که کسی جز من در اون محدوده نیست و از اونجا که سلام واجب نیست اما جواب سلام واجبه . جواب سلامش رو با قاطعیت دادم!

دخترک با عشوه ای بیشتر و در حالیکه به آسمون نگاه کرد گفت:خوبی عزیزم!؟!

درست حدس زدید منم مثل شما حدس زدم که احتمالا این دختر خانم فوق العاده مدرن احتمالا با توجه به ویژگی شباهت ظاهری من در پستهای قبلی دچار اشتباه شده .از اونجا که ادم مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه بی درنگ گفتم:ببین سرکار خانم! اگه فکر میکنی که من شهاب حسینی،  ممدرضا گلزار ،ممد رضا شریفی نیا ،بهرام رادان، محمود بصیری، یا آمیتا پاچان یا سالوادوره هستم یا اینکه فکر کردی من از اون گداهای شیک پوش هستم که قصد تیغ زنی دارم سخت در اشتباهی. من عین جیم مدیر وبلاگ 24 ساعته و جهانی ترقه هستم که با ...

هنوز حرفم تمام نشده بود که دخترک پشتش رو به من کرد و در حالیکه قدم زنان از من دور می شد دست راستش رو به سمت گوش راستش برد و در حالیکه کمی هم سرش رو به سمت شونه راستش خم کرده بود صداش میامد که میگفت: عه پس چرا نمیائی اشکان جوون ؟منکه علف زیر پام سبز شد . اینجام که پر مزاحمه! زود خودت رو برسون!

هم من و هم شما اشتباه کردیم. چون این بار من عوضی گرفته بودم دخترک مقصرنبود بلکه داشت با تکنولوژی هندز فری با اونور خط لاو میترکوند فقط تصادفا در یک صدم ثانیه چشمش به چشم من افتاده بود و لا غیر!!! و منم بی جنبه...

روزنوشت:ترقه منفجر شده در کنار ماشین رئیس جمهور در همدان هیچ ارتباط و نسبتی با این وبلاگ فرهنگی هنری ضد خس و خاشاکی ندارد

ایضا:

دلنوشته ترقه ای:خدایا ازاختراع خنده ازت تشکر میکنم . وای که اگر نمیتونستیم بخندیم چه دنیای گندی میشد!

کامنت خصوصی : ویییییییززززززززززززززززززززززز...

لینک ترفه ای: نقسه انلاین ترافیک تهران

ایضا:عکسهای قدیمی بازیگران وخوانندگان ( یادها وخاطره ها)

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 11:0  توسط عین-جیم  | 

عشق وطن!!!

پرسیدم:خانم سیم میم! این تعطیلات آخر هفته و مسافرت خارجه خوش گذشت؟

خانم سیم میم هم جواب داد:اوه مای گاد عین جیم جون. الهی من قربونت برم جات واقعا امپیتی بود واقعا سواحلش ویوی نایسی داشت.هیچ پرابلمی نبود. خیلی بیوتیفول بود.دیتیلم دربارشون فول شد تو این چند روز هر چی غم و غصه داشتم رو دلیت کردم و کانسنتریشن روی نچرال کردم. بیشتر موقعها هم از مالش کلی خرید کردم. کلی ساله داشت. اجناسش هم که تو میدونی همه نامبر وان بودن. مردماش هم همه هایکلاس .هدت رو درد نیارم خیلی وری گود بود.!!!

در حالیکه چهار شاخ مونده بودم از این تغییر و تحول سریع گفتم: منکه نفهمیدم چی گفتی اما مثل اینکه در کل خوش گذشته؟

خانم سین میم گفت:الهی قربونت برم عین جیم جون چه خوش گذشتنی؟ چه خوبی؟ هوای غربت دلم رو گرفت. آخه میدونی هیچ کجا وطن نمیشه. من برای برگشتن و بوسه زدن به خاکش لحظه شماری میکردم!!!

به خانم سین میم گفتم:پس این گردش آفاق و انفاس هم بی تالم نبوده؟!!!

این بار  خانم سین میم  چهار شاخ شده بود و گفت: وای الهی قربونت برم عین جیم جون. فارسی حرف بزن ببینم چی میگی منکه متوجه نشدم اصلا چی گفتی!!

گفتم:بی خیال بگذریم. فقط خواستم بگم جاتون خالی بود

از این صحبت چند دقیقه نگذشته بود که دیدم خانم سین میم یک تکه کاغذ دستم داد که روش نوشته بود:الهی قربونت برم عین جیم جون . اگه داری 50 هزار تومن به من غرز!!! بده میخوام مانتو بخرم. سر برج از خجالتت در میام. البته کسی هم نفهمه!

پی نوشت:بنا به سفارش خانم سین میم منم به هر کس که گفتم سفارش کردم به کسی نگه . شما هم همینطور!!!

ایضا: زبان خانم سین میم فوله! فقط به یک معلم املا نیازمندیم!!!

روز نوشت ترقه ای: سپلشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید(حکایت این روزهای عجیب و غریب منه)!

ایضا: ۳ربع کم بعد از ظهر ۱۳مرداد، یکسال به عمر عاشق شدن سعید و لیلی دائی جان ناپلئون اضافه میشه!مبارکشون باشه!!!

دلنوشته ترقه ای : خدایا بابت اختراع گوش و شنیدن حرفهای قشنگ قشنگ ازت تشکر میکنم

یک کامنت خصوصی: چرا جواب کامنتها رو نمیدی؟زنده ای یا مردی؟

ایضا: هوا هرچه آلوده و گرم باشه به نفسهائی که تو درش میکشی در!!!

کلام ترقه ای: شادى از خرد عاقل‌تر است (ویل دورانت)

ایضا:پدر ژپتو به خودش دروغ میگفت وقتیکه پینوکیو را میساخت(عباس صادقی)

 ایضا:  نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی، نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی(شکسپیر)

وانت نوشته ترقه ای: یک مرید خر به از یک توبره زر!!!

پارسال ترقه همین روزا(گنده لاتي يک بچه سوسول!!!)

پیراسال ترقه همین روزا(این آدم بزرگها چقدر عجیبند!!!

تفالی به دیوان حضرت سعدی

 لینک ترقه ای:   ۲۰ قانون عجیب و غریب دنیا

ایضا: درباره متولدین هر ماه از این کارها اجتناب کنید

ایضا: چه میبینیم ؟ چه هست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 6:42  توسط عین-جیم  | 

رحمان مشاور میشود!!!

"او انسانی خانواده دوست، مطلع ،آگاه ،روانشناس، عادل، بی طرف، منصف، دادگر، مشاور و راهنما.."

این کلمات رو در وصف دوست همکار هم اتاقیم رحمان گفتم که وقتی تلفن زنگ زد و او گوشی را برداشت هنوز چند لحظه طول نکشیده بود که با فریاد خطاب به اونور خط گفت"بیخود کرده! گو..(بوق)خورده بی چشم و رو با یک لگد بزن در ...(بوق) تا بفهمه دنیا دست کیه تقصیر توست که از همون اول حرف من رو گوش ندادی و بهش رو دادی. الان هم باید آب جوش میپاشیدی تو صورتش. اسید میرختی تو آفتابه اش .واجبی قاطی غذاش میکردی .میشاشیدی تو لیوان آبش .تا حساب کار دستش میامد.باید دهنه همچین آدمهائی رو سرویس کرد اصلا باید جر وا جر کرد تا بدونن یک من ماست چقدر کره داره.

عصبانیت و رگهای از گردن بیرون زده و چهره سرخ رحمان باعث شد که از پشت میزم بلند بشم و بطرفش برم و در حالیکه بازوهای رحمان رو گرفته بودم و مثل آرتیستهای فیلمهای خارجی کله ام رو تکون تکون میدادم بهش بگم:اتفاقی افتاده رحمان؟ کسی اذیتت کرده رحمان ؟ من غیر از دکتر و مهندس، چند تا لات و لوت هم سراغ دارم .میتونم بدم برات خط خطیش کنن. تازه اگه خیلی ناراحتت کرده میتونم ازت عکسش رو بگیرم بدم بچه ها برات جنازه اش رو بیارن....

هنوز حرفم تموم نشده بود که رحمان دستم رو از روی بازوش کشید و به هوا پرت کرد و گفت: "چی میگی تو هم؟ همش فال گوش وایمیسی تا ببینی من چی میگم و مثل خاله زنکها برای دوستای وبلاگیت بنویسی. این بار سوژه گیرت نمیاد. آخه اینکه پشت خط بود خواهر زاده شوهر دختر خاله ام بود که با همسرش سر انتخاب فارسی وان(قبل از قطع شدن) و سریال فاصله !!!دعواشون شده بود. از من راهنمائی میخواست منم ارشادش کردم.آخه تو فامیل هر کسی مشکلی داشته باشه من براشون حل میکنم و اصولا مدیریت کل خانواده به عهده منه!!!

پرسیدم:حالا اینکه بهش مشاوره دادی خانم بود یا آقا؟

رحمان گفت:فرقی نمیکنه هر کی باشه من همین نسخه رو میپیچم و اونم اینه که نباید به طرف مقابل هیچ وقت رو داد!!!

هنوز حرف رحمان تموم نشده بود که گفتم:حالا جای شکرش باقیه که آدم و حوا مشاور و مدیری مثل تو نداشتند و گرنه همون روزهای اول با جدا سازی آدم و حوا نسل بشر رو ورمینداختی!

هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای خنده همکارها مثل توپ توی اتاق پیچید. رحمان از اون روز تا حالا با من قهره. اون معتقده که من از روی حسادت و از اینکه هیچکس من رو آدم حساب نمیکنه و ازم نظر نمیخواد  و هیچکس بهم زنگ نمیزنه بهش حسادت میکنم و طاقت دیدن این همه تحویل بازار برای رحمان رو ندارم!!!

پی نوشت: قبل از انتخاب مشاور ، حتما مشاوره کنید!!!

ایضا: و چه ساده افسار زندگیمان را به دست نا اهلان میدهیم!!!

روز نوشت ترقه: از خوبیهای و گرفتاریهای زیاد روزمره یکی اینست که فرصت فکر کردن و قضاوت کردن درباره آدمها رو ندارم!!!و شبها راحت تر میخوابم!!!

ایضا: ترقه بدون کامنتاش به پشیزی نمیارزه. خودم میدونم!

یک پیام خصوصی: فردا ترقه به روزه باشه داداش .. وگرنه

دلنوشته ترقه ای: به خوابت نمیام تا آروم بخوابی! به خوابم بیا تا آروم بخوابم!!!

ایضا: خدایا بابت اختراع چشم و دیدن زیبائی هایی که آفریدی ازت تشکر میکنم

کلام ترقه ای:برای خلق چشمانت یک خدا کم است. من مشرک شدم(عباس صادقی)

ایضا:خداوندبه ما فامیل داده-خدارا شکرکه میتوانیم دوستانمان را خودمان انتخاب کنیم(فیلم مری و مکس)

ایضا: تولدومرگ درمانی ندارد. مهم این است که فاصله میان این دو را، شاد زندگی کنیم. (سانتایانا )

وانت نوشته ترقه ای: به خصم دوست شدی گفتم این از خلق نکوست/به دوست خصم شدن را بگو چه نام کنم؟

پارسال ترقه همین روزا(حق با کیه؟)

پیراسال ترقه همین روزا(من کی ام؟)

برگی از دفتر شعر شاملو 

لینک ترقه ای: تاریخچه زمین در سه سوت

ایضا: مزیت مرد بودن!

ایضا: کی با کی ازدواج کنه بهتره!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 6:54  توسط عین-جیم  | 

سگها و آدمها!!!

خدا رحمت کنه پدرم ابرام سیبیل معروف رو که وقتی من ۸ یا ۹ ساله بودم به من میگفت: "دکتر! به جای جنگولک بازی و چرت و پرت نویسی و سر به سر مردم گذاشتن و حاضر جوابی و رفیق بازی و ...بشین درست رو بخون، سرت به کار خودت باشه ،با کسی کاری نداشته باش، طرف سیاست نرو ،خس و خاشاک بازی در نیار،  هیچ وقت گ...(بوق)زیادی نخور تا برای خودت یک پ...(بوق)بشی و سری بین سرها در بیاری..

البته خدا بیامرز حق داشت .چون هر هفته از طرف مدرسه احضار میشد و وقتی نمره های من رو میدید حتما از داشتن فرزندی مثل من کلی عذاب میکشید. علتش هم این بود که من علاقه و عشق زیادی به یک سگ ولگرد تک پر محلمون داشتم و همیشه وقتم رو با اون سر میکردم.ابرام سیبیل هم که براش افت داشت پسرش به جای دکتر شدن سگ باز بشه هی تهدید میکرد و برای سر به راه کردن من خط و نشون میکشید.

جونم براتون بگه در یک روز گرم تابستون سر ظهری کتابهای درسیم رو برداشتم و به هوای درس خوندن توی پارک محله (نمیخواد مچم رو بگیرید و بگید تابستونا که مدرسه تعطیله.خودم میدونم اما برا کسی که 7 تا تجدیدی داره تابستونا تازه وقت درس خوندن)رفتم سر کوچه .با یک سوت زدن سگ محله آمد سر قرار و منهم در عالم رفاقت براش سنگ تموم گذاشته بودم  من دستم لای موهاش (ببخشید پشمامش) بود و اونم خودش رو تو بغلم جابجا میکرد .نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که یک مرتبه ضربه ای شدید به اونجائی که نمیتونم اسمش رو ببرم و سوزش شدیدی پشت گردنم احساس کردم. بله درست حدس زدید این ضربه و سوزش مربوط به چک و لگد محکمی بود که پدر مرحومم حواله پس گردنم و ..(بوق)کرده بود. من با دیدن چهره پر ابهت و  سیبیل پر پشت پدر برق سه فاز پروندم و بی درنگ فرار را بر قرار ترجیح دادم و با سرعت سعی کردم از مهلکه فرار کنم.

من هراسان میدویدم. پدرم پشت سر من نفس نفس زنان میدوید . سگه هم پشت سر پدرم پارس کنان میدوید.

نه اشتباه نکنید پدرم دنبال من نکرده بود بلکه این سگه بود که دنبال پدرم کرده بود.

من همینطور که میدویدم صدای پدرم رو میشنیدم که هن هن کنان همچنان که داشت از من جلو میزد با التماس به من میگفت:دکتر جون! عین جیم جون! جون من به این سگت بگو دنبالم نکنه. الانه که تیکه تیکه ام بکنه!

پدرم خدا بیامرز حق داشت.چون سگه به هوا خواهی من و در پی لگد و پس گردنی خوردن من ،غیرتی شده بود و قصد جون پدرم رو کرده بود و اگر وساطت من نبود بطور حتم تاریخ فوت پدرم چند سال زودتر جلو میافتاد!!!

پی نوشت : از همون بچگی فهمیدم که  وفاداری سگها نسبت به بعضی از آدمها خیلی بیشتره!!!

ایضا: دلم برای ابرام سیبیل تنگ شده.

روز نوشت ترقه ای: چند روز پیش فیلم انیمیشن عاشقانه فلسفی "مری و مکس" رو دیدم.کارتونی فوق العاده که بارها اشکم رو در اورد. اگه نبینیدش از کفتون رفته!

دلنوشته ترقه ای : خدایا بابت اختراع اشک ازت متشکرم. اگه گاهگاهی گریه نمیکردیم که دق میکردیم و میترکیدیم

ایضا: هوا خیلی گرمه ،اینم به جای سردی روزگار!!!

یک کامنت خصوصی : به این دوستات بگو که تو رو با اون دراز بیقواره بیریخت تهوع یعنی اون سالوادور مقایسه نکنن هاااااااااااااااا که شبیه بابای دراگوه ...

کلام ترقه ای: فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت(تولستوی)

ایضا: مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد(جورج برنارد شاو)

ایضا:نگاهت رنج عظیمی است، وقتی بیادم می‌آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته‌ام( آنتوان سنت اگزوپری)

وانت نوشته ترقه ای: سگ نشوي تا کوچه و بازار نگردي/تا کوچه و بازار نگردي نشوي گرگ بيابان

پارسال ترقه همین روزا(هنرپیشه ها)

برگی از دفتر شعر عبید زاکانی

لینک ترقه ای: هنر خط خطی!

ایضا: شكلك‌هاي ياهو مسنجر چه شعري هستند!؟

ایضا: تبلیغات برتر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 3:1  توسط عین-جیم  | 

تابلو!!!

همه اش تقصیر شما ترقه ای هاست. اصلا دیگه تموم شد. اصلا اگه نخوام کسی برام کامنت بگذاره باید کی رو ببینم؟. هی چپ و راست میائید و میگید: استاد،دکتر، سالوادوره،آمیتا پاچان ...خوب منم کم ظرفیت اونوقت جو گیر میشم یک کارائی میکنم سوژه درست میشه بعد شما میخونید بعد میائید کامنت میگذارید "عجب طنز نابی، چقدر زیر پوستی و مفهومی بود !!!" حتما هم تو دلتون به سادگی من میخندید!

حتما هم این بار باز اومدید یک مطلب مثلا طنز بخونید که باز هم شروع کنید.اما این بار دیگه از طنز خبری نیست چون اعصاب معصاب ندارم فقط ذکر ماجرا میکنم

چند روز پیش بعد از خوندن کامنتها و کلی جو گیر شدن برای رفتن به دیدار دوستی سوار بر ماشینم شدم . بهترین کت و شلوارم رو پوشیدم و کلی هم ژل به موهام مالیدم که لقب دکتری برازندم باشه. مسیری رو که باید میرفتم رو خوب بلد نبودم پرسون پرسون به محله مورد نظر رسیدم اما باز مقصد اصلی رو پیدا نمیکردم. مجبور شدم ماشینم رو یک گوشه ای پارک کنم و پس از تکوندن کت و شلوار برای رفع چروکی و دست بردن لای موها برای رفع آشفتگی و تبدیل شدن به یک آقای به ظاهر جنتلمن دنبال یک موجود زنده باشم که از خوش شانسی دیدم به جای یک موجود زنده یک جفت!دختر پسر جوون داشتند به سمتم میامدند اما ظاهرشون نشون میداد که دارند به سبک توپخانه های جبهه جنگ با هم کل کل میکنند

من بی توجه به موضوع برای پرسیدن آدرس سینه ام رو جلو دادم . چشمام رو خمار کردم . با صدای تو دماغی که شبیه دوبلور آلن دولن باشه همراه با تکونهای مکرر سر از آقا پسره پرسیدم:"آآآآ(صرفا برای با کلاس شدن)ببخشید آقا! آآآمعذرت میخوام،آآآآ قصد مزاحمت ندارم، آآآآآآآآآآ اما متاسفانه من بچه این محل نیست و از راه دوری آمدم و آآآآمیخواستم ...

هنوز حرفم تمام نشده بود که پسره دستش رو روی سینه ام که ملبس به بهترین کت و شلوار باب همایونیم بود زد و گفت:برو داداش برو که خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه برو که خدا بهت بده...!!!با این ادا اصولت !

همچنان که سعی کردم کلاس دکتریم رو حفظ کنم با عصبانیت گفتم:آقا قباحت داره این چه طرز برخورده؟من فقط میخواستم ..."

این بار دختره که انگاری بهونه خوبی برای تفاهم با جفتش پیدا کرده بود با صدای توام با جیغی گفت:"والله خجالت داره تو با این قد دراز و دک و پزت خجالت نمیکشی که داری گدائی میکنی تازه دوقورت و نیمتم باقیه؟!!!

قبل از اینکه جوابی بدم پسره رو کرد به دختره و گفت:دهن به دهنش نشو عزیزم اینم یک نوع گدائیه لباس شیک میپوشند تا رد گم کنند حتما هم یا کیفش رو گم کرده یا جیبش رو زدن!!!

خانومه رو به پسره کرد و گفت:"راست میگی بیا بریم من خودم قیافه شناسم . از ریختش معلومه از معتادهای خطرناکه. یک وقت بلائی سرمون میاره!

پسره بهش گفت:"کی ؟ این؟غلط میکنه .قیافه اش رو نگاه کن موفنگیه ،عرضه این کارها رو اگر داشت که گدائی نمیکرد

دختره گفت:"...."

من همچنان هاج و واج مونده بودم و اون دختر و پسر جوان دست تو کمر هم همچنان حرف میزندن و میخندیدند و میرفتند!!!

چه سری درون این قیافه هاست که همه فکر میکنند قیافه شناسند اما هیچکس هیچکس رو نمیشناسد؟

پی نوشت: با سبز شدن سر راهتان مشکلات شما را حل میکنیم!!!

روز نوشت ترقه ای: برای عوض کردن خودم دارم تلاش میکنم.هیچ وقت برای تغییر دیر نیست!

دلنوشته ترقه ای: ای کاش هشت پا یک وقتی میگذاشت و آینده ما رو هم پیش بینی میکرد!!!

ایضا:خدایا بابت اختراع خوابهای قشنگ قشنگ ازت متشکرم. اگه تو بیداری نمیشه تو خواب که میشه!!!

کلام ترقه ای  : تا تو دوباره باز آئی/ من هم دوباره عاشق خواهم شد(سید علی صالحی)

ایضا: هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خداوند هنوز از بشر نا امید نشده است . (تاگور)

وانت نوشته ترقه ای: خدایا گفته بودی که دوزخت فرداست پس چرا من امروز میسوزم

 پارسال ترقه این روزا(ریش پرفسوری)

برگی از دفتر شعر شهریار

لینک ترقه ای: شما چه فلزی هستید؟

ایضا: افراد مشهور با فرزندانشان

ایضا: تصاویری از تبلیغات خلاقانه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 0:2  توسط عین-جیم  | 

سوپر استار!!!

محمود بصیری

دختر خانم شیک و زیبای غرفه دار، در اون ازدحام و شلوغی به محض اینکه من رو به اتفاق رفیقام دید با شور و شوق و شعفی غیر قابل کنترلی انگاری که بخواد عن القریب بپره توی ...(بوق) به سراغم آمد و گفت:"وای خدای من، استاد الهی من قربونتون برم!!! شما کجا؟ اینجا کجا؟ اصلا فکرش رو نمیکردم یک روز شما رو از نزدیک ببینم.من چه سعادتی داشتم امروز.."

چهار شاخ و مبهوت از این تحویل بازار بی سابقه ،دختر خانم رو هاج و واج نگاه میکردم که آستین کتم رو گرفته بود و کشون کشون به طرف غرفه می کشید. هر چی فکر کردم در بین همکارها همسایه ها همکلاسی ها فامیلها و خواننده های وبلاگ!!!هیچکدامشون شبیه این دختر خانم نبودند.متحیر و دهن باز ِبر و  ِبر نگاه می کردم که پرویز در گوشم گفت:"دکتر بریم داخل دعوت سر کار خانم رو رد نکن خوبیت نداره" رحمان که باهام قهربود زیر لب میگفت:"دکتر! استاد! این بابا انگشتای دستش رو بشماره یا یکی کم میاره یا یکی زیاد!!! حالا بهش میگن استاد" محمود هم یواشکی کتم رو میکشید و گفت:"نمیخواد بری دکتر. این دختره خیلی جلفه کار دستت میده!!!"

بالاخره با اصرار خانم میزبان و استقبال پرویز و راضی کردن رحمان و محمود وارد غرفه شدیم. دختر خانم سر از پا نمیشناخت و با هیجان پرسید"استاد چی میل دارید؟ نسکافه؟قهوه؟آبمیوه یا کافه چینو!!!"با حفظ خونسردی گفتم:شما به من لطف دارید اما من استاد نیستم من فقط یک..."

دخترک نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت:"استاد که نباید پای تخته سیاه باشه کسیکه مثل شما در هر هنری دستی داره. هم بازیگره، هم ورزشکاره ،هم نویسنده است، هم مجریه، خوب معلومه استاده. راستی استاد چقدر قیافه شما توی تلویزیون و سینما با چهره واقعیتون فرق داره!!!"

البته من سابقه گزارشگری برای تلویزیون رو داشتم اما فقط میکروفون رو همراه دستم نشون میدادن !چند فیلم هم حضور داشتم اما در حد سیاهی لشکر اما تعجب کردم که دستم یا چند پلان توی چند سریال و فیلم اینقدر من رو معروف کرده باشه یا استاد کرده باشه

جملات  بالا رو به همون دختر خانم هم توضیح دادم . دخترک از ته دل خندید و گفت:وای شما بر خلاف فیلمهاتون که خیلی جدی هستید اما بیرون از فیلم چقدر شوخ و با مزه و با نمکید!!!من عاشق بازی شما توی فیلم ...(بوق) و سریال...(بوق)و برنامه های تلویزیونی..(بوق).. هستم

هنوز حرف دختر خانم تموم نشده بود که نامرد رحمان  بلند بلند زد زیر خنده ،محمود سرش رو تکون تکون داد و پرویز کاغذ و قلمش رو در اورد و منم تازه متوجه شدم که سر کار خانم مشنگ من رو با... (بوق) اشتباه گرفته!!!

البته من این موضوع رو عنوان نکردم چون پرویز ومحمود و رحمان با حلقه زدن دور دختر خانم داشتند ایشون رو از اشتباه در میاوردند!!!

دخترک به سمت دیگه غرفه رفت اما بعد از چند ثانیه یک آقای قلچماق آمد و با صدای نخراشیده گفت:"آقایون بفرمائید بیرون الان شلوغه ایشالله یک فرصت دیگه ازتون پذیرائی میکنیم!!!

پی نوشت: من نمیدونم آدمها حتما باید شهاب حسینی یا سالوادوره!!! باشند که کسی تحویلشون بگیره؟؟؟

بعد از نوشت: بنا به درخواست خوانندگان عکس سوپر استاری که با من اشتباه شده بود اضافه شد!!!

روز نوشت ترقه ای: جام جهانی که درش بوفون و فیگو و زیدان  نداشته باشه و ایتالیا و آرژانتینش حذف بشه به ... نمیارزه!!! من از اولم اعتقاد داشتم یا اسپانیا اول میشه یا هلند و یا المان(مشتری مداری به سبک ترقه!)

دلنوشته ترقه ای: با تو بودن مثل سوار شدن قطار شهر بازیه! لذت داره اما مقصد نداره!!!

ایضا:خدایا بابت اختراع آدم بدها متشکرم. چون وجود اونهاست که ارزش آدم خوبهات رو مشخص میکنه

کلام ترقه ای: هرگز امید را از کسی سلب نکن شاید این تنها چیزیست که دارد(؟)

ایضا:ما همیشه صداهای بلند را میشنویم پر رنگها را میبینیم و سختها را میخواهیم. غافل از اینکه خوبان آسان میایند و بی رنگ می مانند و بی صدا میروند(؟)

وانت نوشته ترقه ای: در آن شهرى كه دزدانش عصا از كور مى زدند ‎/ من از خوش باورى آنجا محبت جست وجو كردم

پارسال ترقه همین روزا(خوش رقصی18+)

برگی از دفتر شعر عطار

لینک ترقه ای : مرام و معرفت بازیکن تیم ملی ایتالیا

ایضا: برترین تبلیغات 2010

ایضا: مرز کشورها

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 0:7  توسط عین-جیم  | 

وقتی دکتر،دکتر میشود!!!

"او انسانی ورزشکار، تنومند، با طراوت و برخوردار از سلامت جسمی است که..."

این کلمات رو در وصف رحمان همکار اداریم گفتم که وقتی تلفن زنگ زد و گوشی رو برداشت خطاب به اونور خط گفت: وای دارم  از درد میمیرم. حالت تهوع دارم .نفسم بند امده .الان از پیش دکتر امدم و کلی دارو برام نوشته اما چون دستخط داروخونه چی بد بود نمیدونم که چه جوری باید قرصهام رو بخورم"

از اونجا که من معمولا به حرفهای خصوصی دیگرون گوش نمیدم مگر در مواقع اورژانسی! و از اونجا که من یک دوستی دارم که مدتی دستیار دندونپزشک تجربی بوده و ما دکتر خطابش میکنیم تصمیم گرفتم که به روال معمول به کمک رحمان برم. به همین خاطر به محض اینکه رحمان گوشی رو قطع کرد و مشغول گرفتن شکمش و پیچ خوردن بود به سمتش حرکت کردم و در حالیکه بازوهاش رو گرفته بودم با اون یکی دستم گوشی رو برداشتم و به دوست فوق الذکرم زنگ زدم .

دوستم در جوابم که پرسیده بودم "رحمان نمیدونه داروهاش رو چه جوری بخوره؟" از من خواست که اسم داروها رو دونه به دونه بخونم. اما اونقدر این داروها اسمهای عجیب و غریب داشت و من موقع خوندن اسمشون مِن مِن کردم که دوستم گفت:"من نمیدونم چه داروهائی براش نوشته ولی فعلا از هر قرص یک دونه بهش بده تا بعدا بره داروخانه و فاصله خوردن قرص بعدی رو بپرسه"

گفتم دوستم دکتره و خیلی حالیش میشه اینم سندش بود که رو کرد. به خاطر همین سریع رفتم و یک لیوان آب اوردم و تک تک قرصها و کپسولهای رنگارنگ و بزرگ و کوچیک رو بخورد رحمان دادم

علیرغم اینکه رحمان تنها نیم ساعت بعد از خوردن قرصها حالش خوب شد و مثل شافنر بالا و پائین میپرید و کلی از من و رفیقم که به دادش رسیدیم تعریف و تشکر کرد اما از فردای اون روز رحمان دیگه با من حرف نزد. شنیدم که پشت سرم گفته بود:"مرتیکه نه خودش و نه رفیق قصابش هیچی حالیشون نیست.چون برداشته قرص شیاف رو به خورد من مادر مرده داده. حالا اگه من مرده بودم جواب زن وبچه ام رو کی میداد؟!!!

پی نوشت : هر چند که من از روی نا آگاهی قرص شیاف رو با زور آب به خورد رحمان دادم اما موندم که چطور رحمان با اون سرعت حالش خوب شد. به قول دوستی اونقدر اوضاع شیر تو شیره که اگر توی باک ماشین هم به جای بنزین ...(بوق) بکنی اگر ماشین راه نیافته جای تعجب داره!!!

روز نوشت ترقه ای: این روزها حالم خیلی خوبه. همه چیز خیلی خوبه. به یمن این روزای خوب باید اسپند دود کرد

ایضا: از دوستانی که بابت روز مرد برام هدیه فرستادن و پیام تبریک گذاشتن از همینجا تشکر میکنم

دلنوشته ترقه : خدایا بابت اختراع آدمهای خوبی که آفریدی ازت ممنونم.

ایضا: به یمن شانس من "بوفون" و "ایتالیا " که پوکیدند.خدا به داد آرژانتین برسه که آرزوی قهرمانیش رو دارم! 

کلام ترقه ای : دنیا هم به آدمهای خوش بین نیاز دارد هم به آدمهای بد بین.آدم خوشبین هواپیما میسازد و آدم بدبین چتر نجات(؟)

ایضا: هیچگاه عشق را گدائی نکنید چون معمولا چیز با ارزش را به گدا نمیدهند(؟)

وانت نوشته ترقه ای: غلومتم

پارسال ترقه همین روزها(بدون شرح)

 برگی از دفتر شعر خواجوی کرمانی

لینک ترقه ای: ۱۰۳ بازیگر و ورزشکار معروف ایرانی، چه اتومبیل ‌هایی دارند؟!!

ایضا: انسان این موجود دو پا

ایضا: چند تبلیغ تامل برانگیز

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 0:3  توسط عین-جیم  | 

دیدنیها!!!

بر خلاف انتظار پارک ساعی خلوت خلوت بود. یعنی خلوت نبود بلکه هر کس رو میدیدی داشت به سمت جنوب پارک میدوید. همه به یک سمت پارک حرکت میکردند. از دور مشخص بود مردم یک گوشه پارک جمع شده اند. اونائی که جا مونده بودند با موبایل آدرس میگرفتند و با سرعت به سمت محل تجمع حرکت می کردند

حس خوبی نداشتم. جمع شدن یک عده اونهم یک گوشه پارک زیاد طبیعی نبود دلم هزار راه رفت اول گفتم نکنه خس و خاشاک قصد فتنه دارند.اما چون پلیس ضد خس و خاشاک نبود نظرم تغییر کرد.با خودم گفتم شاید طیق معمول دعوا شده و مردم برای میانجگری جمع شده اند. طاقت دیدن دعوا و کتک خوردن و زدن و خون و فحش ناموس و... ندارم. با خودم گفتم شاید خلیل عقاب معرکه گرفته اما یادم افتاد دیگه مردم دل و دماغ دیدن  صحنه زنجیر پاره کردن رو ندارم اصلا دیگه کسی نمونده که بتونه زنجیره پاره کنه. با خودم گفتم شاید جنس کوپنی پخش میکنن و جماعت برای خرید ارزون دارن دست و پا میشکنند اما بازم به خودم نیشتر زدم همون دو زار یارانه هم دارن قطع میکنند دیگه جنس کوپنی نمونده که کسی براش شیرجه بزنه.  کنجکاوی نمیگذاشت  بیخیال باشم به همین خاطر من هم به طرف سیل جمعیت حرکت کردم

دیگه به محل تجمع رسیده بودم. زن ،مرد، پیر، جوون، کوچیک ،بزرگ به یک نقطه نگاه میکردند اما جماعت انقدر زیاد بود که نمیتونستم کانون دید مردم را ببینم یکی برای بهتر دیدن رفته بود روی صندلی یکی بچه اش رو روی قلمدوشش گرفته بود که براش تعریف کنه!! یکی که جای خوبی داشت به اتفاق خانواده تخمه میشکوندند و غش غش میخندیدند(دیگه خیالم راحت شد که صحنه دعوائی نیست) یکی روی پنجه پاهاش بلند شده بود تا از دور سرک بکشه. یکی دولا شده بود و از بین دست و پاها میخواست جلوتر بره . یکی معلوم بود که با موبایل گزارش زنده دریافت میکنه.

یک مرتبه صدای دست و سوت و هورا کشیدن به هوا بلند شد . کنجکاوی امانم رو بریده بود. منم به هر بدبختی بود یک درخت پیدا کردم و دور از جون شما مثل گربه ازش بالا رفتم و با تعجب دیدم انچه رو که همه دیدن و با لذت سوت و تشویق میکردند.

 نه! درست حدس نزدید !!!چون اونچه رو که جماعت داشت نگاه میکرد این بود:

دو تا گربه اونطرفه برکه پارک داشتند در انظار عمومی کارهای زناشوئی میکردند!!!(البته حلال و حرامش و نسبتشون رو با هم نمیدونم)!!! و خلق الله براشون بابت این عملیات موفقیت امیز سوت و کف میزدند!

پی نوشت: کی میگه تو این مملکت تفریح سالم وجود نداره؟

ایضا:کی میگه تو این مملکت مردم به چیزهای مهم فکر نمیکنند؟

ایضا: کی میگه تو این مملکت چشم نا پاک وجود داره؟

ایضا:مثل اینکه بحران جا برای گربه های این مملکت هم وجود داره

روز نوشت : بعضی موقع میشه از خوشحالی به عرش رفت. وقتی بهونه این خوشحالی دریافت یک هدیه جاودانی از یک دوست جاودانی باشه. آخ که چه مزه ای داد

ایضا: دلمون خوش بود به تیم ایتالیا و درخشیدن بوفون که اونهم مثل همون دوست جاودانی چلاق شد

دلنوشته ترقه ای: خدایا از اختراع شمال ازت متشکرم

کلام ترقه ای: کشتن گنجشک ها کرکس ها را ادب نمی کند (ابراهام لینکن)

ایضا:  برای کشف اقیانوس های جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید، این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر(؟)

وانت نوشته ترقه ای: علم به تر است يا ثروت؟، هيچ کدام فقط ذره ای معرفت

برگی از دفتر شعر وحشی

 عکسهای جالب و دیدنی 

علامت دستشوئی در کشورهای مختلف

 شغل ستارگان فوتبال

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 0:2  توسط عین-جیم  |